خوشا به حال گیاهِ «چَویر» که در سرمای کوهساران ایلام بر سرِ برفابه ها گیسو افشانده است
جمعه, ۱ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۰۴ ب.ظ
ترجمه فارسی ترانه انار ژه باخان محمد عزیزی
خوشا به حال گیاهِ «چَویر» که در سرمای کوهساران ایلام بر سرِ برفابه ها گیسو افشانده است./در سحرگاه سرد ِکوهساران ایلام، پیش از برآمدن کامل سپیده ی صبح، آویزهای یخ از صخره ها آویزانند./درّه ها انباشته از یخ، و ارتفاعات غرق در بارش پیچان برف هستند./پسته ی کوهی و چویر و آویشن و «رَنان»دسته دسته و خوشه خوشه در مناطق مرتفع ِ مشرف به درّه ها در کنار هم روییده اند./بوی گل و بوی چویر در فصل بهار مانند طبله و جامُشکی عطاران خوشبو است./در منطقه ی «سراب بازان»دختران کمرچین پوشیده یِ مشک به دوش ِ گیسوکمند را میبینم؛/ که مانند گل سرخ خودنمایی میکنند اما تو در میان آن همه گل، متفاوتی./ای محبوب من! نام تو نازنین است. پوست تو مانند لیموی تازه و معطر، لطیف و باطراوت است. تو چویر رُسته در گذرگاهِ چشمه سارانی./تو بنفشه ی خوشبوی ارتفاعات، و میوه ی تازه گلداده ای. تو لیلیِ خاندان اشرافی هستی./باز به زیبایی، صخره سار به سختی و صعب العبوری، و طناب به کوتاهی شهره اند، و من به حرمان و بی نصیبی نام آور شده ام./شبهای سرد و روزهای گرم از پی هم میگذرند./درختان چتر سبزِ برگ هایشان را گسترده و بر سر کوهساران سایه انداخته اند. /تو مانند خورشید در آسمان طلوع کرده ای و نور جهان تابت را بر عالم افشانده ای. /ای بلبل، فریاد! فصل گل گذشت و گل نرگس به زردی گرایید./خزان است و زمان کوچ سیاه چادرهای کُرد فرارسیده است. درست بر عکس زمانی که به ییلاق می آمدند و خوشحال بودند، اکنون فضای اندوهناکی همه جا را فراگرفته است./از کوچ ناگزیریم و دلتنگیم؛ چرا که آثار مکانهایی را رها می کنیم که از دلبران و محبوبان مان بر جای مانده است./بر فراز تپه ها و مکان های مرتفع بنیشینیم و از دردمندان سراغی بگیریم./نسیم صبا وزیدن گرفته است و چه نرم و نیکو و معتدل بر من می وزد./زمان کوچیدن به گرمسیر فرا رسیده، و دوباره فصل کوچیدن به ییلاق فرامیرسد. وعده ی دیدار ما زمانی باشد که میوه ها میرسند./صدای به هم خوردن اسباب و اثاثیه ی کوچنشینان تازه کوچیده و قه قهه ی بلبل در کوهپایه ها وسایه ساران به گوش میرسد./کوچیدیم و در مکانی تازه جای گرفتیم. فصل بهار فرارسیده و گلهای خوشبو شکفته اند./کوچندگانِ به ییلاق کوچیده، به بازی گُل یا پوچ مشغول اند. زندگی در سیاهچادرهای ییلاقی در نظرمن از گنج تمام شهرها بهتراست./مرغابیان نر و ماده شبها بیدارند و روزها را در آبگیرها و چشمه ساران به سر میبرند./سیلابها و آبهای توفنده ی بهاری، سینه ی دره ها را شکافته و برفابه ها به ناز جاری شده اند./زیبایی زمانه به حال کسی خوب است که نشان ِخانه ی غم را گم کرده باشد./شبها شعله ی ماه، پاکیزه و بی غش است و آیینه ی تمام نمای خزانه ی غیب الهی است./سربند و دستارت کج است و سایه ی درّه هم کج است. زلفت گرهگیر و پرپیچ و تاب است مانند کاکل نیِ تازه رُسته./سیاه چادر تازه افراشته سست و لرزان است و صدای شاباش بالابلندان از هرسو بلند است./مانند بزکوهی از فراز صخره ها به ژرفای درّه ها نگریستم. سالها گذشتند و من هم با آنها گذشتم./مانند رهگذران آواره و دور از وطن، زمانی بر بلندای ارتفاعات مشرف به درّه ها درنگ کنیم./بیا با اشتیاق و لذّت دل، به سیر و صفا و گشت و گذار برویم./بگذار بارانهای دانه درشت و سیل آسا ببارند و مانند گل به دامان لیلی بریزند./کاروان کوچید و من تنها مانده ام و هنوز دو لیموی باغ جمال محبوب را به دست نیاورده ام./محبوب من، مانند بزکوهی بر فراز کبیرکوه ایستاده، و با ناز تمام، چویر می بوید.
>
۹۴/۰۸/۰۱